۲۵
تیر

آیت‌الله قرهی و نوید ظهور امام زمان(عج)

آیت‌الله «روح‌الله قرهی» مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) [۱] در درس اخلاق خود گفت: [*]

«می­‌دانید وقت را نباید تعیین کرد «کَذَبَ الْوَقَّاتُون» اصلاً کسی نمی‌­تواند وقت دقیق را تعیین کند، امّا هزار و چهار صد در هزار و چهار صد؛ هزار و چهار صد هجری قمری شده، هزار و چهارصد هجری شمسی که بیاید، ده سال دیگر، اولیاء الهی گفته‌­اند: دیگر از آن زمان به بعد لحظه‌شماری کنید، امکان است هر لحظه­ اتّفاق بیفتد.»

[۲]

 

البته مسلما ملاک برای اظهار نظر درباره ظهور و کیفیت آن، احادیث صحیح ائمه معصومین هست و نه سخن علما، فضلا و عباد،‌ حتی اگر در رفیع‌ترین درجات علمی و معنوی باشند. چرا که در روایت‌های متعدد «توقیت» یعنی تعیین وقت برای ظهور حضرت ولی عصر(عج) ممنوع دانسته شده است و امامان(ع) فرموده‌اند هر کس تعیین وقت نماید، خداوند با تأخیر انداختن ظهور، دروغگو بودن او را ثابت می‌کند.۳ بنابراین فرمودند ما اهل بیت هرگز برای ظهور وقت تعیین نمی‌کنیم.۴ هر کس هم تعیین وقت نماید دروغگو است۵ و وظیفه شیعیان تکذیب آنان است.۶ در برخی روایات دلیل ممنوعیت تعیین وقت، موجب نا امید شدن مردم دانسته ‌شده است۷ و در برخی دیگر با تشبیه به جریان حضرت موسی(ع) (تبدیل شدن مناجات ۳۰ روزه در کوه طور به ۴۰ روز و ظهور فتنه گوساله سامری) موجب به وجود آمدن فرقه‌ها و انحرافات بزرگ اعلام شده است.۸

 

پی‌نوشت‌ها:

* این سخنان در ۱۵ تیر ۱۳۹۰ و در ایامی که مستند «ظهور بسیار نزدیک است»‌ سروصدا به پا کرده بود، بیان شد. سه روز پس از این سخنان و در ۱۸ تیر، مقام معظم رهبری در دیداری که با اساتید، کارشناسان، مؤلفان و فارغ‌التحصیلان تخصصی مهدویت داشتند، نکاتی را متذکر شدند از جمله این که؛
«فرد منتظِر باید همواره خصوصیات و ویژگیهای لازم دوران مورد انتظار را در خود حفظ و تقویت کند و این انتطار، به گونه‌ای است که از یک طرف، هیچگاه نباید آن را طولانی مدت تصور کرد و از طرف دیگر هیچگاه نباید آن را بسیار نزدیک دانست.»
«یکی از خطرهای بزرگ در موضوع مهدویت، کارهای عامیانه، جاهلانه، غیرمستند و متکی بر تخیلات و توهمات است که زمینه‌ساز مدعیان دروغین و دوری مردم از حقیقت واقعی انتظار خواهد شد.»

۱٫ حوزه علمیه امام مهدی(عج) در سال ۸۱ در حکیمیه تأسیس شده است و زیر نظر مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه تهران قرار ندارد.
۲٫ تصویر سخنان ایشان در وبلاگ حوزه علمیه امام مهدی(عج)
۳٫ الغیبة للنعمانی، ص ۲۹۴ح۱۲
۴٫ الکافی، ج‏۱، ص: ۳۶۸ح۳، الغیبةللنعمانی ص : ۲۹۴، ح۱۲.
۵٫ الإمامة و التبصرة، علی بن بابویه، ص ۹۵، حدیث۸۷ و الکافی، ج‏۱، ص ۳۶۸ ح۲ و الغیبة للنعمانی ص۲۹۴، ح۱۱ و الغیبة للطوسی، ص۴۲۶.
۶٫ الغیبة للطوسی، ص۴۲۶
۷٫ الکافی، ج‏۱، ص: ۳۶۹، ح۶
۸٫ الکافی، ج‏۱، ص: ۳۶۸، ح۵ و تفسیرالعیاشی ج۲، ص۲۶، ح۷۰

۱۵
تیر

از تعارض من تا تنازع تو

من: تعارض یعنی چی؟
تو: یعنی با هم اختلاف داشتن و خلاف همدیگه عمل کردن.

من: آهان! یعنی همون تقابل؟
تو: شاید، ولی تقابل بیشتر معنی برابری می‌ده.

من: گرفتم… یه چیزی تو مایه‌های ترادف.
تو: ای بابا، نه اون بیشتر به معنای هم‌ردیف هست ولی من منظورم تکافؤ بود.

من: اوووم… این دیگه یعنی چی؟
تو: اصلا بگو ببینم چی شده اینقدر داری تناظر و تجادل می‌کنی؟

من: ای بابا، من کی اینی که گفتی کردم؟ اصلا معنیش چیه؟
تو: بیخیال، نکنه انتظار داری فکر کنم داریم تشارک و تشاور می‌کنیم؟!

من: آره دیگه، همینی که گفتی به همراه تبادل.
تو: تبادل؟! من هر چی با تو تبادل کنم به تجاهل متهم میشم.

من: چرا آخه؟ من فقط پرسیدم تعارض یعنی چی؛ ‌همین!
تو: انگار جدی‌جدی داری تجالد و تجاسر می‌کنیا! پس بدون واژه‌ای که پرسیدی یعنی همین، یعنی تنازع… پس بچرخ تا بچرخیم!

پی‌نوشت:
اگه زبون همدیگه رو بفهمیم و یه کم حوصله به خرج بدیم؛ ‌هیچ‌وقت از «تعارض» به «تنازع» نمی‌رسیم!
پس یه بار دیگه مکالمه بالا رو با صبر و دقت بیشتر بخونید :)

۱۴
خرداد

چند سطر به یاد روح‌الله الموسوی الخمینی

این حرف رو قبلاً به خیلی‌ها زدم، پیش خودم گفتم شاید بیان کردنش توی وبلاگ هم ضرورت داشته باشه.
معتقدم هر انسان آزاده‌ای که برای رهبران انقلابی نظیر «سیمون بولیوار»، «امیلیانو زاپاتا»، «پاتریس لومومبا»، «چه‌گوارا»، «فیدل کاسترو» و حتی «احمد بن بلا» احترام قایل هست، باید به «روح‌الله خمینی» هم احترام بگذاره. اصلا هم توقع ندارم بگه «امام خمینی» یا «آیت‌‌الله خمینی» یا حتی «آقای خمینی»، نه بحث سر این نیست. مناقشه ما اونجاست که نام خمینی رو به تمسخر بگیرن یا حتی بدتر از اون بهش توهین کنند. از نظر من نوعی چنین شخصی رو نباید یک انسان فهیم و با شعور قلمداد کرد.

همیشه هضم این موضوع برام سخت بوده که چرا جوون ما باید گردن‌بند، دست‌بند و تی‌شرت چه‌گوارا رو استفاده کنه اما مثلاً پوشیدن تی‌شرت یا داشتن پوستر خمینی رو به نوعی دون شأن خودش بدونه؟! مگه این دو چه فرقی داشتن؟ مگه بزرگ بودن فقط به اسلحه دست گرفتن و چریک شدن هست؟ اگر به انقلاب کردن باشه که خمینی کار بزرگ‌تری رو انجام داده، ‌چون بدون سلاح و فقط با نیروی ایمان و به کمک ایدئولوژی خودش تونسته یک رژیم ۲۵۰۰ ساله رو ساقط کنه.

این رو قبول دارم مکتبی که امام(ره) بنیان گذاشت با چیزی که الان موجود هست تفاوت‌‌های زیادی داره، اما این دلیل نمی‌شه که کسی به خودش اجازه بده از این مرد بزرگ با بی‌ادبی یاد کنه که در این صورت قطعاً باید به سخافت محکومش کرد.

روزی که قرار بود امام رو توی بهشت زهرا دفن کنند رو به یاد دارم. چه جمعتی بود،‌ ماشین رو پارک کردیم و کلی از مسیر رو پیاده رفتیم. این قدر هوا گرم بود که مغازه‌دارها و خونه‌ها شیلنگ‌ آب رو به صورت بارون روی جمعیت گرفته بودند تا مردم خنک بشن. البته شلوغی بیش‌از حد و خستگی من باعث شد تا پدرم از رفتن تا بهشت زهرا(س) منصرف بشه و مسیر بازگشت من رو روی دوش خودش بذاره.

برای حسن ختام هم بیت آخر دکلمه‌ای رو که دهه فجر سال دوم ابتدایی اجرا کردم (و البته هنوز از بر دارمش) می‌نویسم. لااقل برای خودم خاطره شیرینی هست:

او چون پرستویی،‌ از شهر ما کوچید / اما گل یادش، در سینه‌ها رویید

* * * * * *

پی‌نوشت:
دیروز و امروز چند تا پیامک اومد که آخر همه اونها یک متن واحد نوشته شده بود: «الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة سید علی الخامنه‌ای»
به عنوان کسی که یه کوچولو حدیث خونده خیلی ناراحت شدم،‌ چون اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم توی قرن ۱۴ هجری هم هنوز یه عده ـ عمداً یا سهواً ـ جعل حدیث کنند!‍
این استدلال رو هم که چنین چیزی صرفاً یه نوشته دلی و یا یه متن احساسی هست به هیچ عنوان قبول ندارم. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

۲۶
اردیبهشت

ادای دین به قامتی خمیده و قلبی شکسته

نزدیک به هشت دهه از عمر شریفش می‌گذرد. عمری که همواره با تفکر، اندیشه و فلسفه ممزوج بوده است. اما این‌ روز‌ها دیگر کم‌تر قدرت انجام چنین کارهایی را دارد. ۷۸ سال عمر دارد و پایان را نزدیک می‌بیند.
با صدایی گرفته و حزن‌آلود می‌گوید: من مانند دونده‌ای هستم که وقتی به خط پایان نزدیک می‌شود؛ بر سرعت خود می‌افزاید. برای همین در چندماه اخیر حدود ۳ هزار صفحه نوشته‌ام، اما دیگر توان خواندن و نوشتن ندارم…

او بی‌شک حق بزرگی بر گردن فلسفه اسلامی دارد، البته فلسفه‌ای که به گفته خودش هرگز در دفاع از آن تعصب به خرج نداده است. اما حکایت این روزهایش، حکایت دیگری است از جنس هجمه، تخریب،‌ تخدیش و در یک کلام نامردی!

از «پایان مدرنیته» می‌گوید اما به سیاست‌زدگی محکوم می‌شود و آن رسانه معلوم‌الحال انگلیسی «فیلسوف نظام»ش می‌خواند. دلش می‌شکند. شانه‌هایش خم می‌شود. با خود کلنجار می‌رود. آخر در قاموس او ـ‌که زبانی فلسفی دارد‌‌ـ تفاوت‌هاست میان «پایان» با «بن بست‌». اما هنوز این‌قدر بزرگ و سترگ هست که ادب گفت‌وگو را رعایت کند و از سهوش (اگر رخ داده باشد) عذر بخواهد و خود را مصداق «وجودک ذنبک» بخواند.

اما … باز باید قبول کرد که دلش شکسته است. این را از آخرین توضیحاتش می‌توان فهمید. حتی صبح امروز هم اصحاب رسانه راه به نشست نقد آخرین اثرش نبردند، شاید مبادا باز هم سوءتفاهمی، اشتباهی یا حتی شیطنتی رخ دهد. حکایت عصر هم همان حکایت صبح! در نشست رسانه‌ای نیامد ـ‌به دلیل کسالت‌ـ اما شاید بیم از ناجوانمردی داشت.

سال گذشته قلبش را به تیغ جراحان سپرد. شکر ایزد باز هم سر پاست اما این بار قلبش لطمه شدیدی دیده، گمان نمی‌برم دیگر التیام پیدا کند.
این چند سطر (با چند قطره اشک) ادای دینی است به مردی که هیبتش هیچ‌گاه در نظرم فرو نمی‌ریزد. flower