۱۷
آذر

سفر به قم

پریروز (دوشنبه) برای دومین بار در سال جاری به شهر مقدس قم سفر کردم.
قصد جسارت یا توهین ندارم اما یکی ـ دو نکته کوچک رو بیان می‌کنم.

اول اینکه نمی‌دونم چرا هر وقت تو اتوبان تهران ـ قم قرار می‌گیرم یه جوری می‌شم. انگار همه غم‌های دنیا می‌ریزه تو دلم آدم. این رو دوست همسفرم هم تأئید کرد. می‌گفت آدم تو راه قم و تو شهر قم همه‌ش انرژی منفی دریافت می‌کنه،‌ انگار فضاش سنگینه.
شاید برای همینه که علاقه‌ای برای سفر به قم ندارم (با وجود اینکه کم‌تر از ۹۰ دقیقه با تهران فاصله داره)
البته ناگفته نماند توی حرم و قسمتی که علما و صلحا دفن هستند، کلی انرژی مثبت گرفتم. خیلی لذت‌بخشه که نگاه کنی ببینی مدفن آیت‌الله حائری، آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله بهاءالدینی، آیت‌الله خوانساری، آیت‌الله تبریزی و … در چند متری تو قرار داره. تو اون لحظه آرزو کردم ای کاش من هم اونجا و کنار این استوانه‌های دیانت و تقوا دفن می‌شدم.

* * * * *

دوم اینکه وضعیت حجاب دختران و زنان قم برام جالب بود. دروغ چرا، تعداد افراد مانتویی (منظور اهالی قم هست، نه مسافران) که دیدم، کم‌تر از انگشتان دست بود،‌ اما …
احساس کردم چادر توی قم یه جور تابو هست و نداشتنتش تابوشکنی! اما ای کاش این طور نبود. به کرات دیدم که خانمی چادر ـ معمولی، ایرانی، دانشجویی و … ـ سر کرده اما زیر چادر مانتو به تن نداره و فقط شلوار هست. خب این کجای اسلامه که زیر چادر بلوز و شلوار تن کنی، بعدش هم ـ به قول قدیمی‌ها ـ هی چادرت رو باد بدی یا سهواً چادرت باز بشه و تا بخوای جمع‌اش کنی …
البته یه عده هم از اون طرف بوم افتادن و چادر و پوشیه و روبنده و … رو دارن که این رو هم اسلام نگفته.
این‌‌ها رو هم من‌باب دشمنی با دین و قم و … نگفتم. مرادم اینه که حجاب باید درست باشه. حالا این حجاب می‌تونه چادر یا مانتو باشه، مهم اینه که واقعاً زن رو از گزند نگاه‌‌های نامحرم حفظ کنه و به نحوی نباشه که موجب جلب توجه بشه.
مخلص کلام این که چادر به تنهایی پوشش برتر نیست، بلکه ملزوماتی داره که باید رعایت بشه!

———–
پی‌نوشت:
ـ موقع برگشت یادم رفت سوهان بخرم، انقدر ناراحت شدم که نگو ;(
ـ عکس بالا رو توی سفر قبلی با گوشی‌م گرفتم. به نظرم عکس زیبایی شده (با توجه به این که با موبایل گرفته شده و دستکاری هم نشده). اگه شما هم خوشتون اومده می‌تونید از این جا اندازه اصلی رو دریافت کنید.
ـ این سرد نشدن هوا اگه هیچی نداشت یه حُسن داشت و اون هم اینکه چکمه‌‌ها و بوت‌های نصف این دخترای اوا خواهر داره خاک می‌خوره. D:

۱۰
آذر

خسروی کدام قصیده‌ام؟ مجنون کدام غزل؟

مست می‌روم
پرنده می‌آیم
سبک‌بال و سبک‌سر
ستاره می‌شوم
راه را نشانت می‌دهم
فنجان قهوه را برعکس می‌گذاری
از کافه تاریک بیرون می‌زنم
قاب کافه در چشمانت غرق می‌شود
رد گام‌هایم را پی می‌کنی
غافل که باد مرا با خود خواهد برد
* * *
خسروی کدام قصیده‌ام؟ مجنون کدام غزل؟
حافظ بخوانم یا نظامی؟
تفأل بزنم به قرآن؟
هنوز ساکتم!
اصرار می‌کنی، دست آخر التماس
برایم «سعدی» بخوان! س ع د ی …
«سردی! عین دیوی یخی»
* * *
تعجب می‌کنی
تلخ می‌شوم
سرت گیج می‌رود،  سوت می‌کشد
گنجشک‌ها هنوز بالای سرت می‌چرخند
ابر خیالت را پاره می‌کنم
خیس می‌شوی
کف کافه از کدورت پر می‌شود
* * *
مست می‌روم
خاطره‌هایت گم می‌شوند
دق می‌کنی!