
۱ـ فلسفه
امروز کنگره بینالمللی فلسفه آغاز شد. نمیدونم چرا این روزها بدجوری عرفان و فلسفهم بالا زده. خب اشکالش چیه؟ فقط که نباید حرص و طمع و شهوت آدم بالا بزنه که؛ چه اشکالی داره معنویت و تعقل آدم هم غَلَیان (۱) کنه؟! البته فلسفیدن راه و رسم خودش رو میخواد که کار من و امثال من نیست.
این روزها که میگذره، بیش از پیش غبطه میخورم که چرا کلاسهای فلسفه دکتر برنجکار رو میپیچوندم. دوست دارم یه چیزی باشم بین جامعهشناس و فیلسوف و عارف.
دوست دارم «سهرودی» رو از خاک بکشم بیرون و بغلش کنم و رنج زندان که از تنشش خارج شد، با هم به سراغ «محیالدین عربی» بریم و این دو بحث کنند و من هم ازش لذت ببرم. کاری که این روزها خیلی کمتر برام پیش میاد. یعنی شاید خودم هم نابلد شدم. لذت بردن از زندگی فوت و فنی داره که امثال «حلّت» هم عمراً بلد نباشن.
۲ـ غَلَیان (قِلیان)
حالم به هم میخوره از جوونهایی که لب به قلیون میبرن تا ریهای تازه کنن!!! اصلاً برام قابل هضم نیست یه عده جوون بشینن و با تنباکوی مزخرف میوهای و صدای قلقل آب فاز بگیرن. البته انکار نمیکنم که از صدای پای آب (۳) لذت میبرم؛ اما نه هر صدایی. عاشق صدای شرشرم؛ موقعی که چای رو از قوری داخل استکان میریزن.
از سال ۸۳ به این طرف قلیون رو بوسیدم و گذاشتم کنار. حالا دیگه نه تنها برای من نوستالژی نیست، بلکه خیلی هم چندشآوره. بین سه عنصر نسبتاً ثابت برخی شعرهای کلاسیک یعنی «دود» و «شراب» و «زن» فقط با این مورد آخری ـ آن هم درصورتی که معشوقی واقعی باشد ـ حال میکنم.
۳ـ صدای پای آب
«صدای پای آب» رو دوست دارم. البته منظورم به هیچ وجه کتاب اشعار سهراب سپهری نیست. اصلاً نمیدونم چرا با سهراب حال نمیکنم. فکر میکنم شعرهاش یه جورایی دخترونه هست. یعنی یه جورایی زیادی لطیف بوده. اگه قرار باشد از شعر نو لذت ببرم، قطعاً استواری و صلابت شعر اخوان رو ترجیح میدم. یادش بهخیر! یه زمانی چقدر شعر ازش حفظ بودم. اگر هم قرار باشه تیریپ سوسولی حال کنم، سیدعلی صالحی رو ورق میزنم تا با «ریرا»ی افسانهایش خلوت کنم. قیصر هم که جای خود دارد؛ تاج سر است و شعرش مباهات و مرگش مایه تأسف!
دلم برای دیدن محمدعلی بهمنی لک میزند. تنها شاعری که دوست دارم از نزدیک ببینمش. شاعری که مرا عاشق «ناصریا» کرد. «بهار بهار» را خواند و مرا مجذوب غزل و دریا کرد. آشتی دوبارهام با حافظ را مدیون اویم. لذتی که در خواندن اشعارش مییابم، هر چند به پای لذت واقعی ـ که در مورد ۱ مطرح شد ـ نمیرسه، اما قطعاً برای من خاطرهانگیز (۴) و زیباست.
۴ـ خاطرهانگیز
خیلی چیزها برای آدم میتواند یادآور خاطره باشد. از یک پارک لعنتی با نیمکتی چوبی تا رانندگی با پیکان و نعره زدن در عالم ناسوت.
دلم برای نسل جدید میسوزد. نمیدانم وقتی بزرگ شوند، نوستالژیشان چه خواهد بود. تصورش برایم سخت است لذت رانندگی با پیکان ـ ارباب جادههای ایران ـ را نچشیده باشند. اصلاً این پیکان با همه لکندگیاش یک حس خاصی برای انسان تداعی میکند. آخرین باری که این حس را تجربه کردم، ۵ سال پیش بود. دلم میخواهد اگر بشود آن را دوباره تجربه کنم.
حرف از تجربه شد… تجربه، مادر علوم است و علم، آدم را قدرتمند میکند. قدرت فساد میآورد و فساد هم زوال صورت از ماده است. پس تجربه ماده است و نرینه نیست. بنابراین تاء تأنیث میگیرد و باید نوشت «تجربة». به این میگویند یک مغالطه مزخرف (۵) !
۵ـ مزخرف
برای من واژه «مزخرف» همواره قرین با «علیرضا» ست. البته نه به معنای ذم و تضعیف، بلکه به معنای مدح و توثیق.
علیرضا را این روزها زیاد میبینم اما حالش تعریفی ندارد. این روزها زیاد مزخرف نیست و این اصلاً خوب نیست. به نظرم وقتی آدمی مزخرف (به معنی اخص آن) و آراسته نباشد، یک چیزی کم دارد. یک چیزیش میشود. اصلاً انگار فشل است. برایم جالب بود که «فشل» واژهای قدیمی است و مانند «اوسکول» ریشهدار.
علیرضا را میگفتم… این روزها با هم میگوییم و میخندیم و هر دو میدانیم که لبخندهایمان را به دیگران به دروغ تحویل میدهیم. اصلاً مگر فیلسوف ـ به معنی تام کلمه ـ لبخند هم میزند؟! مگر میتوان اندیشمند بود و مثل احمقها مضحکانه لبخند زد؟! اصلاً که گفته ما دو نفر فیلسوف هستیم؟!
علیرضا را میگفتم… به گمانم این روزها خون دل میخورد، هر هشت ساعت یک قاشق غذاخوری!
علیرضا را میگفتم… فردا صبح قرار است قبل از همایش برویم کلهپزی و با بناگوش و نانسنگک (۶)، خاطره دیگری بسازیم.
۶ـ نان سنگک
دو ماه است غصه میخورم. نزدیک محله ما ۴ نانوایی سنگکی هست که دو ماهه نزدیکترینش رو خراب کردن تا با خونه کلنگی بغلش تجمیع کنن و آپارتمان بسازن.
شاید خندهتان بگیرد اما نوستالژیهای من از جنس نان سنگک است، نه قلیان و ایکسباکس و … با خودم فکر میکنم وقتی از نسل بعدی بپرسند نوستالژیتان چیست، بگویند Call of Duty!
نان سنگک را دوست دارم، نه اینکه فکر کنید شکمو هستم، نه! دوستش دارم چون اصالت (۷) دارد.
۷ـ اصالت
کلاً اصالت چیز خوبیست. البته مرادم از اصالت، چیزهایی مثل اسب اصیل ایرانی، قالی اصیل ایرانی و امثالهم نیست. اصالت در تفکر را میگویم. به نظرم آدم وقتی مشقت تفکر و تعقل را به جان خرید و خواست فلسفه (۱) را نشخوار کند، چه بهتر است فلسفهاش اصیل باشد. تا وقتی صدرا و سینا و اشراق هستند، چرا کانت و دکارت و هگل؟!