۲۸
خرداد

دلم برات تنگ می‌شه!

بالاخره تموم شد! با تمام خاطرات تلخ و شیرینش، با تمام سختی‌ها و مشکلاتش، اما امروز بالاخره تموم شد. :)
چیزی که الآن مونده یه دنیا خاطره هست و یه کوله‌بار تجربه.
حالا باید به فکر گام بعدی بود …

هتل مدرسی‌ها! مطمئنم یه روز دلم برای همتون تنگ میشه :(

پی‌نوشت ۱: تیتر مطلب رو با لحن و صدای رضا اسکندری بخونید.

پی‌نوشت ۲: جای رضا،‌ مصطفی و ماکان تو این عکس خیلی‌خیلی خالیه!

پی‌نوشت ۳: امیدوارم پرچم تمام گروهان ۳ ‌ای‌ها همیشه بالا باشه.

پی‌نوشت ۴: از این به بعد قراره اینجا پاتوق باشه.

پی‌نوشت ۵: عکس بالا با کیفیت خوب رو میتونید از اینجا دانلود کنید.

پی‌نوشت ۶: ارادتمند همه: حاجی، سید، ثقة‌الاسلام، بهزاد، محمد، ارشد فرهنگی یا هر چیز دیگه‌ای که تو این دو ماهه صدام می‌کردید ;)

۲۲
خرداد

بحرانِ بغلِ گرمِ مالِ خودِ آدم

… رفتم سراغ نامه علی که نوشته بود: خیلی عجیبه. دیگه نه فیلم،‌ نه رمان، نه موسیقی؛ هیچ‌کدام حال سابقو بهم نمی‌ده. معلوم نیست چه مرگم شده. تو چی فکر می‌کنی؟

برایش نوشتم:
خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دلت زن می‌خواهد.
یعنی داستانش این است که هر مردی؛ یک‌وقتی می‌رسد به این‌جا که دیگر هیچ‌چیز حال سابق رو بهش نمی‌دهد و خودش هم نمی‌فهمد که این دگرگونی از کجا آب می‌خورد. معنی روشن و خودمانی یک چنین وضعیتی این است که طرف، دلش یک بغل گرم می‌خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه و تک‌پران و مثل آن هم پیش نمی‌رود. فقط یک زن و آن هم مال خودِ خودت؛ دوباره ردیفت می‌کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به جنون و دیوانگی هم بکشد.
یعنی اگر بخواهی مانعش بشوی؛ چیزی نمی‌گذرد که عقلت ضایع خواهد شد. این است که مبادا جلوش را بگیری. اما یک راهی هست که می‌توانی سر این بحران که من اسمش را گذاشته‌ام «بحرانِ بغلِ گرمِ مالِ خودِ آدم» شیره بمالی و برای یک چند سالی دست به سرش کنی.

کافه پیانو / صفحه ۲۴۸

پی‌نوشت:
این پست رو تقدیم می‌کنم به رضا lunatic عزیز. کسی که در کمتر از دو ماه چنان شیفته‌اش شدم که به اندازه دوستان گرمابه و گلستانم دوستش دارم و برایش احترام قائلم. در یک کلام می‌تونم بگم رضا مردی‌ست برای تمام فصول! امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشه.

۲۷
اسفند

در شب تولدم شاد نیستم

نمیدونم تا حالا شده تولدتون رو فراموش کرده باشید یا نه؟ امروز برای اولین بار تولدم رو فراموش کردم.
سر ناهار برادرم پرسید شب کی میای خونه؟ اصلاً میای خونه؟ فکر کردم برای کوتاه کردن موهاش میپرسه. گفتم اگه میخوای موهات رو اصلاح کنی همین الآن برات بزنم، چون شب معلوم نیست کی بر میگردم. دوباره ۱۰ دقیقه بعد سوالش رو تکرار کرد و من هم که زیاد سرحال نبودم به حالت بدی حرفهای قبلیم رو تکرار کردم و گفتم شب نمیام. بعدش مادرم گفت میخواد کادوی تولدت رو بده، چرا اینطوری برخورد میکنی؟ این رو که شنیدم یک لحظه ماتم برد. پرسیدم جدی میگید؟ مگه امروز چندمه؟

به نظرم وقتی آدم سالروز تولدش رو یادش میره حتماً یه گیر بزرگی داره. لااقل میشه گفت تو اون برهه از زمان آدم نرمالی نیست. به نظرم آدمی که حبّ ذات نداره مشکل داره! هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا اینجوری شد. چرا تولدم یادم رفت. چرا فکر میکنم یه مشکلی دارم. چرا و چرا و چرا؟؟؟
نمیگم تولد خیلی موضوع مهمی هست، کلاً از تولد گرفتن و به جشن تولد رفتن بیزارم. ولی نمیدونم چرا این قدر این موضوع ناراحتم میکنه. تو شب تولدم شاد نیستم. خب این خودش مشکل بزرگیه، نیست؟!

این تصویری که این زیر میبینید کاریکاتورمه. یکی از دوستان اینترنتیم -که نه دیدمش و نه حتی اسم واقعیش رو میدونم- زحمتش رو کشید. اولش که تصویر کاریکاتورم رو دیدم یه کم جا خوردم، اما بعدش به تصدیق دوستام متوجه شدم خیلی شبیه خودم شده. اما به هیچ وجه غمی که تو چشمهاش هست رو قبول نکردم. به دوستم گفتم خیلی شبیه شده، اما چشمهاش خیلی غمگینه! آخه من کجا اینقدر دپرسم؟!!
اما الآن فکر میکنم چشمهاش مثل مال خودمه!

غروب رفتم ۷ تا از از دوستام از جمله ۲ تا از بهترین و نزدیکترینهاشون رو دیدم، بلکه تغییری حاصل بشه. اما نشد که نشد. حتی یحیی هم نتونست شادم کنه. به قول علیرضا امروز باردار غمی سنگینم. چراش رو خودم هم نمیدونم!

پی نوشت ها:
- به قول آرش کادوی تولد نشان دهنده شخصیت آدمهاست. البته اگر واقعاً قصد هدیه دادن به یک عزیز رو بخاطر ابراز محبت داشته باشید، نه فقط برای رفع تکلیف! من بهترین کادویی که به دوستان و عزیزانم تا به حال دادم «کتاب» بوده. شاید چیز دیگه ای هم گرفته بوده باشم اما تو ۹۰% موارد کتاب هم کنارش گذاشتم.

- نمیدونم چرا اکثر مواقع، مردم تو عدد شمع کیک تولد اشتباه میکنند. مثلاً وقتی یه نفر ۵ سالگیش تموم میشه و داره میره تو ۶ سال، نباید تعداد شمعهای کیک تولدش ۶ باشه. باید ۵ باشه که با فوت کردنش بگه من از ۵ سالگی رد شدم!

- وقتی ۲۴ سالگیت تموم میشه و میری تو ۲۵ سال، با خودت باید بشینی فکر کنی ببینی تو این یک سالی که بزرگتر شدی بر تو چی گذشته. آیا یک سال عاقل تر شدی یا بچه تر؟ به خدا نزدیکتر شدی یا به گناه؟ قدمی برای مردم برداشتی یا باری رو دوششون گذاشتی؟ تعداد دوستات زیاد شدن یا همون چند تا دوست رو هم از دست دادی؟ خلاصه اینجاست که میگن «حاسبوا قبل عن تحاسبوا».

- این دو هفته اخیر خیلی پر فراز و نشیب بود و طبیعتاً خیلی هم سخت گذشت. بعضی وقتها اتفاقاتی می افته که از درکشون عاجزم و این نفهمیدن ها و بی تجربگی هاست که بشر رو زجر میده. به قول شاعر: تلخی عمر بشر حاصل بی تجربگی ست!
کسی که دوست میداری تو را دوست ندارد و کسی که دوستت دارد را دوست نمیداری. دوست داشتن دو طرفه هم مثل دو خط موازیه که هیچوقت به هم نمیرسن!

- از همه دوستان و عزیزانی که از طریق ایمیل، SMS، تلفنی و حضوری تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم. باور کنید حضور مادی و معنوی شما باعث شادی روح این مرحوم بود.

- موقع نوشتن این پست با خودم عهد کردم هرچی به ذهنم رسید بنویسم و چیزی رو سانسور نکنم. امیدوارم بعداً به این نتیجه نرسم که این پست رو ادیت یا حذف کنم.

پ.ن: ویرایش فقط به دلیل تغییر آپلودسنتر عکس بوده و هیچ تغییری در محتوای پست اعمال نشده است.

۲۱
آبان

افتتاح وبلاگ همزمان با ولادت با سعادت امام رئوف علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع)

سلام و درود

یک سری مشکلاتی وجود داره که نمیخواستم وبلاگم رو بیارم بالا. میخواستم تا فارسی شدن قالب اصلی و اتصال دامنه ir روی دامنه وبلاگ صبر کنم. اما دیدم داره خیلی دیر میشه، از طرفی دنبال یک بهونه و یک مناسبت خوب هم برای آغاز کار میگشتم. خب چه مناسبتی خوش‌یمن‌تر از میلاد امام‌رضا(ع)؟! امیدوارم که خود آقا نظر خیر به این وبلاگ داشته باشه و اون دنیا هم شفاعت ما رو بکنه.

سعی میکنم تو این وبلاگ روی دو مبحث بیشتر انرژی بذارم.

یکی بحث اخبار، گزارشات و نقود هست و دیگری بحث نرم‌افزار که شامل معرفی، دانلود و آموزش میشه.

امیدوارم که دقایق خوبی رو کنار هم سپری کنیم.