۳۱
فروردین

تردستی

عاشقانه‌هایم را قی می‌کنم
دهانم پر می‌شود
لب به شکوه می‌گشایم
تمام دردهایم را پف می‌کنم
رقصی از نور و آتش به آسمان می‌رود
و تو گمان می‌کنی این‌ها تردستی است

پاره‌های آتش صورتم را می‌نوازد
چشمانم می‌سوزد
دست‌هایم را مرهم می‌کنم
آب‌ها که از آسیاب می‌افتد
دست‌های خیسم را بر می‌دارم
و تو گمان می‌کنی این همان «تر دستی»‌ است

۱۸
فروردین

«جاودانگی» نریشنی از فیلم اکشن ‘عامل ویروسی’

گاهی توی یک فیلم وسترن یا اکشن دیالوگ یا نریشنی بیان می‌شه که انتظار شنیدنش رو حتی توی یک درام عمیق و پر مایه هم نداری!

دیروز یکی از این نریشن‌ها رو آخر فیلم هنگ‌کنگی «عامل ویروسی» شنیدم و به دلم نشست.
اونجایی که قهرمان داستان «جاودانه» می‌شه و خیلی آروم سوار بر امواج آبی دریا خوابیده

null

When you leave this world, the people in your heart will continue the journey with you
You will always have them, even though they may not be with you

وقتی این دنیا رو ترک می‌کنی، آدم‌های توی قلبت به سفر با تو ادامه میدن
تو همیشه اونها رو خواهی داشت، حتی اگر پیشت نباشن…

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت:
ابتدای این فیلم یک عملیات تروریستی در اردن رخ می‌ده و قهرمان داستان به شدت زخمی می‌شه.
جالبه وقتی به هوش میاد اون توی یک بیمارستان فلسطینی هست:

null

۲۸
اسفند

تا نباشد چیزکی…

این احتمالا آخرین پستم در سال ۹۰ هست

سالی که موفقیت‌ها، شکست‌ها، شادی‌ها و غصه‌های ویژه خودش رو داشت.
شاید بهترین حُسنی که هر سال از عمر می‌گذره به آدم می‌ده، بیشتر شدن دوستانش هست. یعنی درسته از طرفی روزهای عمر رو از دست می‌دیم، اما این فرصت رو داریم که به جاش دوستای خوب پیدا کنیم. دوست خوب هم هر چی بیشتر داشته باشی، باز هم کمه…
هر چی فکر می‌کنم باید چی بنویسم، چیز خاصی به ذهنم نمی‌رسه. خب همیشه که نباید راجع به تولدم بنویسم. میشه متولد شد و حرفی نداشت برای گفتن!

دلم می‌خواد حدیثی که هفته پیش اتفاقی دیدم بنویسم، چون خیلی فکرم رو مشغول کرد:
امام صادق(ع): اگر عیبی که مردم دارند به آن‌ها نسبت دهید، مردم عیبی که ندارید به شما نسبت می‌دهند!
کلی فکر کردم که نسبت این حدیث با من و اطرافیانم چی هست؟
نکته دوم هم این که فهمیدم ضرب‌المثل «تا نباشد چیزکی،‌ مردم نگویند چیزها» همراه با یه سری قیود درسته، نه اینکه به صورت مطلق صحیح باشه.

دنباله ی نوشته را بخوانید…

۰۱
بهمن

ماجرای دیدار من با دکتر(!) مشایی

درود

دیروز (یعنی روز جمعه) رفته بودم کنکور ارشد فراگیر پیام نور شرکت کنم
حالا محل آزمون کجا بود؟ دانشکده شهید شمسی پور (میدان ونک)
آقا ساعت ۱۴:۱۵ رسیدم و چیزی به شروع نمونده بود
داشتم از توی بنری که نصب بود شماره صندلی و محل امتحانم رو پیدا میکردم که یکی صدام زد
برگشتم دیدم خبرنگار پارلمانی خبرگزاری هست
سلام و علیکی رد و بدل شد
خواستیم بریم داخل که دیدیم باید موبایل رو تحویل داد،‌ صف تحویل گرفتنش هم خیلی طویل بود. تازه بدتر اینکه همکارم کیف هم با خودش داشت و مسئولان دانشکده از پذیرش کیف معذور بودند!
خلاصه بهش پیشنهاد کردم بیا موبایل رو توی جورابمون جاسازی کنیم (چه کار بدی، وای! :)) ) که لااقل توی این اوضاع بلبشو گم و گور نشه.
کمی از در ورودی دانشکده فاصله گرفتیم و اومدیم توی قسمتی که پیاده رو باریک بود و دید محدودی داشت.
من داشتم عمل شنیع جاسازی موبایل :> در پاچه شلوار و داخل جوراب رو انجام میدادم که شنیدم همکارم داره به یک نفر احوالپرسی می‌کنه.
سرم رو بلند کردم دیدم مهندس رحیم مشایی با همون لبخند معروفش بهم سلام کرد.
من که انگار حین ارتکاب جرم دستگیر شده باشم، هول شدم و گفتم: سلام آقای دکتر!
D:

خلاصه بنده خدا بدون محافظش و به همراه همکارم رفت سمت دانشکده. نگو اومده بود برای کارشناسی ارشد روابط بین الملل آزمون بوده.

پی‌نوشت:‌ها
ـ دیدن مهندس مشایی لااقل یه حسن برای همکارم داشت، چون لابی کرد و کیفش رو داد مسئولان دانشکده نگه دارن!
ـ به جز مشایی، حبیب کاشانی هم اومده بود برای آزمون دادن.
ـ بیرون از جلسه که اومدم، دقیق شدم بدونم ماشین مشایی چیه. خب دو تا مورد میخورد باشه: اول،‌ یه پژو نقره‌ای با نمره دولتی که راننده‌ش منتظر کسی بود. دوم؛ یه سمند مشکی ال ایکس که شیشه‌های عقبش دودی شده بود و نزدیک همونجایی پارک بود که مشایی داشت از اون سمت میومد.