۰۲
آذر

گزارش تصویری از نمایشگاه مطبوعات

سلام و درود
قول داده بودم گزارشی تصویری از نمایشگاه مطبوعات ارائه کنم.

من چهارشنبه هفته قبل نمایشگاه بودم.
از طریق متروی شهید بهشتی و ون‌های صلواتی داخل محوطه مصلی، ساعت ۱۱ خودم رو رسوندم نمایشگاه.
به نظرم خیلی سوت و کور اومد.

از در ورودی که داخل شدم، همون اول این دکور مفهومی (Conceptual) نظرم رو جلب کرد.

یه مقدار که جلوتر می‌رفتی سمت چپ روزنامه جام‌جم با اون دکور متمول و خاصش قرار داشت.

به فاصله چند متر جلوتر، سمت راست غرفه خبرگزاری فارس قرار داشت که انصافاً از حال و هوای دیگه‌ای برخوردار بود. ماشاءالله بچه‌های باشگاه خبری توانا غرفه رو گذاشتن بودن رو سرشون. امکان نداشت شخص معروفی توی نمایشگاه بیاد و بچه‌های توانا ایشون رو توی فارس خفت نکنن!
(موقع برگشت آقایان پیمان ابدی (بدلکار) و محمدرضا عیوضی (خواننده) توی غرفه فارس بودن و داشتن مصاحبه می‌کردن، متأسفانه بدلیل تموم شدن شارژ گوشیم نتونستم عکسی بگیرم)

درست روبروی غرفه فارس، پایین پله‌ها، غرفه انتشارات همشهری قرار داشت. طبعاً شلوغترین قسمت غرفه هم مربوط می‌شد به «همشهری جوان». متءسفانه کسی از بچه‌های تحریره حضور نداشت و وقتی سراغشون رو گرفتم گفتند پاسخ شنیدم که عصرها به نمایشگاه سر می‌زنن. همشهری جوان به مناسبت برگزاری نمایشگاه، اشتراک مجله رو با ۲۵% تخفیف ارائه می‌کرد. جای شما سبز من هم یک ۶ ماهی مشترک شدم.

جلوتر سمت راست غرفه خبرگزاری ایسنا قرار داشت و تقریباً روبروی اون هم روزنامه اطلاعات

بعد از این دوتا، یک نام معروف دیگه هم به چشم می‌خورد، یکی از معدود نمایندگان رایانه‌ای نمایشگاه!

از این جا به بعد هم غرفه‌های استانها شروع می‌شد که تزئینات غرفه چند تا از اونها چشم‌نواز بود.

غرفه استان قزوین:

غرفه استان فارس:

غرفه استان بوشهر:

غرفه استان خوزستان:

گاهی اوقات نکات جالبی هم در غرفه‌ها به چشم می‌خورد:

غرفه‌های روزنامه‌های ورزشی و سینمایی هم در یک راستا قرار داشتند:

غرفه‌های متفرقه هم که تا دلتون بخواد زیاد بود، اما یکی-دو تاشون به نسبت معروف‌تر بودند:

موقع نماز که شد برگزاری نماز جماعت د رنوع خودش جالب و صد البته باشکوه بود. اما یک صحنه‌ دیدم که ترجیح دادم عکس اون رو بذارم، بجای عکس صفوف نماز جماعت. داخل یک غرفه که از وجناتش مشخص بود تو کار محصولات فرهنگی-مذهبی هستن نماز جماعتی سه نفره تشکیل شده بود. به نظرم حرکت جالبی بود، ولی از اونجایی که نفر چهارم داشت نگاه میکرد، مجبور شدم زاویه دوربین رو تغییر بدم. (پشت پرینتر رو نگاه کنید)

یکی از خلوت‌ترین راهروهای نمایشگاه، راهروی غرفه‌های خارجی نمایشگاه بود.

اما به نظر من جالب‌ترین سوژه نمایشگاه هم توی یکی از همین غرفه‌ها بود! دقیق‌تر بگم، داخل غرفه کشور اندونزی بود.

این وسیله‌ای که در تصویر دیدید، در واقع یک نوع ساز محلی است. متصدی غرفه توضیح داد که در زمانهای قدیم، قبل از اختراع برق، از این وسیله برای اطلاع رسانی و جمع کردن مردم استفاده می‌شده است. البته اندازه وسیله اصلی حدود ۳ برابر وسیله‌ای است که در تصویر می‌بینید. البته این وسیله که از چوب نی بامبو درست شده است امروزه برای سرگرمی و به عنوان یکی از آلات موسیقی استفاده می‌شود.

متصدی غرفه آهنگ زیبای سلطان قلب‌ها رو با این وسیله نواخت که میتونید فیلم آنرا با حجم۳٫۵ مگ و از لینک مستقیم زیر دریافت کنید (فقط کافیه این آدرس رو بدید به دانلود منیجرتون، خودش شروع می‌کنه به دانلود کردن)

http://files.myopera.com/tirgas/mkalhor/Namayeshgahe%20Matbooat.rar

این هم فایل صوتی این آهنگ با حجم ۶۶۰ کیلوبایت مخصوص دوستانی که اینترنت دایال آپ دارن (لینک مستقیم است)

http://files.myopera.com/tirgas/mkalhor/Namayeshgahe%20Matbooat.mp3

۳۰
آبان

جانبازی که آبرو می‌فروشد

سلام
قول داده بودم امروز درباره نمایشگاه مطبوعات گزارشی تصویری ارائه بدم،‌ اما دیروز عصر یک اتفاقی افتاد که فکر می‌کنم انعکاس اون خیلی واجب‌تر از نمایشگاهِ «هر سال دریغ از پارسالِ» مطبوعات باشه.

دیروز عصر داشتم میرفتم به سمت خیابان حجاب. از میدان ولیعصر که پیچیدم توی بولوار کشاورز، مردی حدوداً ۴۵ ساله با صدایی ضعیف و گرفته صدام کرد. گفت جوون مسیرت کدوم طرفه؟ من که عصا، پای لنگان و کیسه بزرگ مرد رو دیدم گفتم هر طرف که شما بگید. نه اینکه من آدم خوبی باشم‌ها، نه! شما هم اگه جای من بودید و حال نزار اون مرد رو می‌دیدید همون تصمیمی رو می‌گرفتید که من گرفتم.

گفت من میخوام برم سمت بیمارستان ساسان، ممکنه کمکم کنی این بسته رو تا اونجا بیارم، دیگه خسته شدم، بدنم کشش بیشتر از این رو نداره. گفتم مشکلی نیست مسیر من هم همون سمته.

بسته رو که بلند کردم یک لحظه جا خوردم، حدود ۳۵ کیلو وزنش بود! مونده بودم ایشون این بسته رو به همراه عصا و یک بسته کوچک دیگه چطور حمل می‌کنه.

از وضعیت بدنی، صدای گرفته و بیمارستان ساسان حدس زدم ایشون جانباز باشه. سوال کردم و در پاسخم جواب داد بله جانبازم. گفتم دارید می‌رید ملاقات دوستانتون. گفت هم آره هم نه. گفتم یعنی چی؟ جواب داد من شورت و جوراب می‌فروشم تا بتونم خرج زندگیم رو دربیارم. اینها رو هم دارم می‌برم هم دوستانم رو ببینم و هم اینکه اگه کسی نیاز داشت از من خرید کنه.

من که از شدت تعجب ماتم برده بود با حالتی بین ناراحتی و عصبانیت پرسیدم «مگه بنیاد جانبازان و مستضعفان از شما حمایت نمیکنه؟» پاسخ شنیدم که ای آقا، گند زدن به مملکت رفته، ما از جنگیدن پشیمون نیستم، ما برای رضای خدا رفتیم جنگیدیم، هنوز هم اگه جنگ بشه پاش وایسادیم. اما یه کاری کردن که خیلی از جانبازها از اینکه چرا جنگیدن دچار تردید شدن، نمیگم پشیمون شدن‌ها، والله که پشیمون نیستیم اما حق بدید که با این اوضاعی که پیش اومده من و امثال من تو جبهه رفتنمون تشکیک کنیم

این جمله رو بارها قبل از این هم شنیده بودم. حتی سردار «سعید قاسمی» هم سه سال پیش تو دانشکده‌مون چنین جمله‌ای رو گفت: «اگه دوباره جنگ بشه من یه کلاش میگیرم دستم و فقط از ناموس خودم دفاع میکنم»

گفتم بالاخره نگفتید بنیاد ازتون حمایت میکنه یا نه؟ خندید و گفت بنیاد مال کسایی که پارتی دارن نه ما.

رسیدیم جلوی در بیمارستان، درصد جانبازی رو ازشون سوال کردم، جواب داد ۵۰% !!! نمیدونستم چی جواب بدم، تو قاموس ما ۵۰% یعنی خیلی اما شاید ۵۰% برای بنیاد شهید و امور ایثارگران رقمی نباشه. گفتم اسم و تلفنتون رو بدید، شاید تونستم کاری بکنم، شاید تونستم پارتی‌ای، چیزی جور کنم.

خندید و گفت اسمم توفیقه، تلفن هم ندارم ولی میتونی سراغم رو از همین دکه روبروی بیمارستان یا جانبازهای بیمارستان بگیری. بگو «توفیق جوراب‌فروش»، خودشون متوجه میشن.

موقع خداحافظی خواستم پیشونیش رو ببوسم، نذاشت، گفت اینجا مخصوص اون بالاسریه! صورتش رو بوسیدم و با کوهی از خجالت ازش جدا شدم.

پ.ن: عاجزانه از دوستانی که این مطلب رو می‌خونند تقاضا دارم اگر آشنایی در بنیاد شهید و امور ایثارگران دارید و یا کسی رو می‌شناسید و فکر می‌کنید میتونه در این زمینه کمک کنه به بنده اطلاع بدید. خدا خیرتون بده.

۲۹
آبان

تصاویر زیبایی از غارنوردی (سری دوم)

این هم سری دوم که قولش رو داده بودم، ان‌شاءالله فردا با گزارش تصویری از نمایشگاه مطبوعات در خدمتتون هستم. در پناه حق مؤید و منصور باشید ;)

۲۸
آبان

تصاویر زیبایی از غارنوردی (سری اول)

سلام دوستان
احوالاتتون چطوره؟
امروز (یعنی امشب) میخوام یک سری تصویر خیلی زیبا از غارنوردی براتون بگذارم. از اونجایی که تعداد تصاویر زیاده، برای جلوگیری از سنگین شدن صفحه اونها رو به دو بخش تقسیم کردم. این سری اول رو داشته باشید تا بعد ;)