هنگامی که دکتر دینانی خاکهای یونان و زنجان را حکیمپرور و به نوعی مقدس معرفی میکند، چرا به تقلید از نیکوس کازانتزاکیس که «گزارش به خاک یونان» را نوشته است، شرح سفر به زنجان را «گزارش به خاک زنجان» ننامیم؟!
* * * * *
با اینکه سهشنبه، نیمه شعبان و روز تعطیل بود، باز هم از ورود اتوبوسها به شهر ممانعت شده بود. به همین دلیل با ۷۵ دقیقه تأخیر به مؤسسه پژوهش حکمت و فلسفه رسیدند.
به سمت اتوبوس سبز رنگ راهنمایی شدیم و پس از بالا رفتن از پلههای آن، متوجه شدیم این اتوبوس مخصوص اساتید همایش است و چهرههای آشنایی همچون شهین اعوانی، غلامرضا اعوانی و غلامحسین ابراهیمی دینانی به چشم میخوردند.
هر دو اتوبوس، نوفل لوشاتو را به سمت خیابان ولی عصر (عج) و سپس انقلاب ترک گفتند و سفر به زنجان رسماً آغاز شد.

نمایشگر اتوبوس دمای هوای داخل را ۲۰ درجه سانتیگراد و دمای بیرونی را ۳۱ درجه سانتیگراد اعلام میکرد. اما هر چه از تهران دور میشدیم، این اعداد کاهش مییافت. تا جایی که دمای داخل به ۱۳ درجه سانتیگراد بالای صفر رسید و خواب را از چشمان خستهمان ربود.
پیراهن دیگری نیز که برای مبارزه با سرما به تن کرده بودم، افاقه نکرد. کز کرده و کلافه نشسته بودم که ناگهان یک خودروی ون جلوی اتوبوس متوقف شد و به تبع آن، اتوبوس نیز توقف کرد. کنجکاو برای اینکه چه اتفاقی رخ داده است، ناگهان چهرهای آشنا در مقابل دیدگانمان ظاهر شد.
این چهره آشنا «بیژن شکرریز» بود که چند روز قبل به همراه مسعود فراستی در برنامه هفت شبکه سوم سیما شرکت کرده بود.
هنوز گیج و متعجب بودیم که سر و کله یک فیلمبردار هم پیدا شد و تازه فهمیدیم؛ این سفر به یک فیلم مستند بلند تبدیل خواهد شد.
۱۵ دقیقهای معطل ماندیم تا آقای کارگردان راشهای مورد نظر خود را که بیشترین آنها به دکتر دینانی اختصاص داشت، تهیه کند.
عوارضی قزوین- زنجان را رد کرده بودیم که بار دیگر و این بار شدیدتر از دفعه قبل، اتوبوس در حاشیه اتوبان متوقف شد. لابد این بار هم قضیه فیلم و مستند و اینها بود، اما نه! یکی از درهای اتوبوس دوم خراب شده بود و بسته نمیشد. ۲۰ دقیقه هم به همین نحو سپری شد.
۲۱:۴۵ سوسوی چراغهای رنگارنگ، نزدیک شدن به شهر زنجان را نوید میداد.
ورودی شهر را پشت سر گذاشتیم و هنوز به بافت اصلی شهر نرسیده بودیم که اتوبوس وارد محوطه هتلی به نام «پیام» وابسته به مخابرات زنجان شد.
خیلی سریع به سوئیتهایمان راهنمایی شدیم و پس از استقرار موقت، بار دیگر برای صرف شام به رستوران هتل بازگشتیم و روز اول سفر با صرف شام و بازگشت به سوئیتها خاتمه یافت.
صبح روز بعد، صبحانه که صرف شد، همان دو اتوبوس سبز و زرد را سوار شده و به سمت دانشگاه زنجان، محل برگزاری روز اول همایش رهسپار شدیم.
اتوبوس به موازات ریل راهآهن و از حاشیه شهر عبور میکرد. ۱۰ کیلومتر مزارع زرد و باغهای سبز را پشت سر گذاشتیم که سر در دانشگاه زنجان نمایان شد. ورودی دانشگاه زنجان به در شمالی سازمان صدا و سیما که به سالن همایشهای بینالمللی منتهی میشود، شباهت بسیار داشت.
در تصور من که دانشگاههای زیادی را به چشم ندیدهام، دانشگاه زنجان پس از دانشگاه فردوسی مشهد، بزرگترین دانشگاه ایران از نظر مساحت بود.
اتوبوس جلوی کتابخانه مرکزی و مراکز اسناد دانشگاه توقف کرد و پس از گروه فیلمبرداری، وارد سالن الغدیر شدیم. سالنی که به نظر میرسید؛ گنجایش ۷۰۰ نفر را دارا باشد.

دکتر متفکر آزاد، رئیس دانشگاه زنجان، خیر مقدم گفته و سخنانی کوتاه بیان کرد و پس از وی، دکتر کمالیزاده، معاون اجرایی همایش به سخنرانی پرداخت.
سخنرانیها یکی پس از دیگری ایراد میشد و حاضران که تنها یک سوم سالن را پر کرده بودند، محظوظ میشدند.
نوبت به سخنرانی دکتر دینانی رسید که برای اولین بار دبیری علمی یک همایش را پذیرفته بود.

صراحت لهجه دینانی لحظهبهلحظه بیشتر میشد. تا جایی که خود او نیز احتمال ناراحتی برخی حضار را پیشبینی و از آنها درخواست کرد؛ اگر تاب شنیدن ندارند، سالن را ترک کنند.
دکتر تأکید میکرد ناسیونالیست نیست اما به تاریخ باستان ایران و پادشاهان خردمندی همچون کیخسرو میبالد.
سخنان صریح دکتر به مباحث مربوط به آتش و نور و مجوس نبودن سهروردی رسیده بود که ناگهان برق سالن قطع شده اما دینانی همچنان به سخنان خود ادامه داد. ۱۵ دقیقهای گذشت تا جریان برق سالن برقرار شد و ۵ دقیقه بعد دکتر در میان خیل تشویق حاضران تریبون را ترک کرد.
هنوز هم مشخص نیست قطع برق عمدی بود یا نه، اما مطمئناً خللی در اثرگذاری سخنان دکتر دینانی وارد نکرد.
هنگام پرسش و پاسخ، یکی از اساتید حاضر در سالن سخنانی در مخالفت با گفتههای دکتر دینانی مطرح کرد که با واکنش تند وی همراه بود. این جدل علمی با وساطت مجری و به دلیل نزدیکی به اذان ظهر خاتمه یافت.
پس از صرف ناهار در سالن غذاخوری دانشگاه، همایش ادامه یافت.
میزگردی با حضور شهین و غلامرضا اعوانی، غلامحسین ابراهیمی دینانی و محسن جوادی برگزار شد که تضارب آرا در آن موج میزد و این مباحثه علمی، حاضران در سالن را به وجد آورده بود.
پایان روز اول همایش با بازدید از رختشویخانه و موزه باستانشناسی استان زنجان همراه بود.

در این موزه، مردان نمکی نگهداری میشدند که مرد شماره ۴ با قدمت ۲۸۰۰ سال و با اندام و حتی ناخنهای سالم، بهت و حیرت بازدیدکنندگان را در پی داشت.

روز دوم همایش، با سفر به شهر قیدار آغاز شد.
در طول مسیر از شهر سلطانیه و از کنار گنبد غرور آفرین سلطانیه عبور کردیم. گنبدی که ۸ قرن پیش بنا شده است و هنوز هم بزرگترین گنبد آجری جهان محسوب میشود. پیش از این، گنبد مسجد گوهرشاد و مسجد امام اصفهان را بزرگترین گنبدها میدانستم؛ اما گنبد فیروزهای سلطانیه، غرور و افتخار را به ارمغان میآورد. خدا را شکر کردم که این گنبد از گزند بناهای مرتفع مصون مانده و همچون میدان امام اصفهان، اسیر چنگال «جهاننما»ها نشده است.

بیابانهای ارغوانی و گندمزارهای زرد را پشت سر گذاشتیم تا قیدار از پشت تپهماهورها نمایان شد.
فرهنگسرای اشراق میزبان مراسم اختتامیه همایش بزرگداشت روز سهروردی بود. مراسم آغاز شد و شاید بتوان جنجالیترین سخنان این روز از همایش را از آن دکتر یثربی دانست. وی در پایان سخنان خود ضمن تأکید بر علاقه وافر خویش به سهروردی گفت: تصور نمیکنم کسی بیش از من شیخ اشراق را دوست بدارد. اما در عین حال معتقدم جایگاه وی در فلسفه، چندان مثبت نیست. چرا که سهروردی در گسترش گرایشهای غیرعقلانی از جمله رشد و گسترش تصوف کمک کرده و عقلانیت اسلام و مشائیان را تضعیف کرده است.
پس از اتمام رسمی همایش، از مقبره قیدار نبی (ع) که نوه حضرت ابراهیم (ع) است، دیدن کرده و سپس راهی سهرورد، زادگاه سهروردی شدیم.

سهرورد، روستایی سرسبز و زیبا بود و جالبتر اینکه مراسم در فضایی باز و در میان باغهای این روستا و زیر درختان کهنسال گردو برگزار شد.

استقبال شایسته اهالی سهرورد، اساتید حاضر را به وجود آورد و سه سخنرانی پیشبینی نشده دینانی، اعوانی و یثربی را به همراه داشت. روحانی جوان روستا نیز از این سه استاد با عنوان «پروفسور» یاد کرد که در نوع خود جالب بود.
در انتهای این مراسم نیز هر یک از اساتید حاضر، وعدههایی شیرین و امیدبخش مبنی بر تجهیز کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان روستا دادند.

یکی از خواستههای اهالی روستا، ایجاد یک سالن برای برپایی همایشهای مشابه بود. وقتی علت اجرایی نشدن این موضوع را از اهالی جویا شدم، چشمانم از تعجب گرد شد! قیمت هر متر مربع زمین در چنین روستایی نزدیک به یک میلیون تومان است.
پس از اتمام مراسم، سوار بر اتوبوسها، سهرورد را به مقصد تهران ترک گفتیم. در حاشیه جاده خاکی روستا، دختری خردسال ایستاده و خواهر کوچک خود را به صورت سنتی بر پشت بسته بود. دستی برایش تکان دادم و او نیز لبریز از شادی و احساس، تکان دستانش را به نشانه خداحافظی بدرقه راهمان کرد.
پینوشت:
ـ بخشی که با مربع قرمز رنگ در تصویر آخر مشخص شده است، مربوط به بقایای خانه سهروردی است.
ـ دوست داشتم مطالبی رو هم درباره الکساندر واسیلینوف (دانشجوی دوره دکترای مؤسسه و اهل بلغارستان) بنویسم، و از علاقه شدیدش به فوتبال و گفتوگوی من و او در این خصوص بنویسم، اما متأسفانه فرصت نشد.
ـ با تشکر از آقایان مرادی و عابدینی و خانمها حسینیمعصوم و عظیمی