میلادم امام رئوف و وبلاگی که دو ساله شد
سلام
امروز میلاد تنها امام معصوم حاضر در ایران هست، میلاد امامی که همیشه بیمنت طلبیده من رو. امامی که دوستش دارم و این کمترین کاری هست که میتونم براش انجام بدم.

* * * * *
دقیقاً دو سال پیش در چنین روزی این وبلاگ رو با اهداف مدنظر خودم راهاندازی کردم. الآن که به ۳۰ صفحه مطالب نگاشته شده و در واقع ۱۴۹ پست پیشین نگاه میکنم، احساس خوبی دارم؛ شاید یه جور احساس رضایتمندی!
امیدوارم که این خونه حالا حالاها سرپا باشه و من هم حالا حالاها براش وقت و حوصله داشته باشم.
ای شرح شفاعت تو مشهور، سلام ……. آمیزهای از کرامت و نور، سلام
گویند زیارت تو حج فقراست ……….. بر گنبد و بارگاهت از دور سلام
پینوشتها:
۱ـ فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که header و اسم این وبلاگ رو عوض کنم. هنوز به نتیجه نرسیدم اما از اونجایی که به صفا، صمیمیت، سادگی و بوی شرجی جنوب و جنوبی علاقه دارم، احتمالاً از بین این سه تا اسم یکی رو انتخاب کنم:
ـ یادداشتهای شرجی یک خبرنگار
ـ یادداشتهای یک خبرنگار شرجی
ـ یادداشتهای شرجی محمد کلهر
اگه تو این انتخاب کمکم کنید ممنون میشم
۲ ـ امروز بعد از مدتها برای انجام کاری مجبور شدم یه سر به حوزه هنری مرکز ری بزنم. مرکزی که ۱۰ ماه داخلش کار کردم و خاطرات زیاد ازش دارم. متأسفانه شنیدم «آقا انوار» آبدارچی مهربون و خوشکلام اونجا دو ماه پیش فوت کرده. خیلی ناراحت شدم
هنوز هم نوای «گارداش» گفتنهاش توی گوشمه. خداش رحمتش کنه.
پریروز هم اولین سالگرد درگذشت «حسین شفیعی» بود. خدا رحمتش کنه، از سوم دبستان با هم بزرگ شدیم تو یه محل. چه هیکلی داشت، هیچکس فکرش رو نمیکرد توی خواب به رحمت ایزدی بپیونده. این دومین دوستم هست که فوت میشه و جالب اینکه نام دوست قبلی هم «حسین ترابی» بود. داشتم به این فکر میکردم که توی دوستام باز هم «حسین» وجود داره یا نه!
۳ ـ امروز ـ علیرغم میل باطنیم ـ برای انجام یه کار دیگه هم مجبور شدم بعد از مدتها یه سر به دانشکدهم بزنم. جالب بود. منظورم دانشجوهای جدیدشه. دیدن اون آدمها و چهرهها توی دانشکده صحنههای جالبی بود. بر خلاف این که خیلیها از این وضعیت ناراحت هستند، اما من با دید مثبت بهش نگاه میکنم. چون تضارب آراء همیشه باعث پیشرفت و برانگیختگی اندیشههای ناب و نهفته میشه.
۴ ـ سعی میکنم یه کم تمرکزم رو بیشتر کنم. برای همین قصد دارم منشور اخلاقی مورد نظرم رو اجرایی کنم. اسمش رو هم گذاشتم «اسفار سبعة»! چون فعلاً ۷ کار مهم و ضروری هست که باید عملی بشن. البته فعلاً یک موردش تقریباً عملی شده. همت خودم و مدد خدا رو میطلبه تا ۶ تای دیگه هم عملی بشه. خیلی آرزوها داشتم که توی یه برهه خاص و به اقتضای سنم برام رؤیا بود؛ اما عملی نشد. دیگه دوست ندارم آرزو کنم. چون میدونم آرزو یه چیز دستنیافتنیه! میخوام برای چیزهایی که دستیافتنی هست ـ اون هم درست تو زمانی که دوست دارم اونها رو داشته باشم ـ آرزو کنم. برای اجرایی شدن این «اصول هفتگانه» دعا کنید.
۵ ـ همیشه دلم میخواد یه کار بزرگ تو زندگیم بکنم. البته نمیدونم این بزرگ بودن چه اندازه و به چه صورت هست، اما هنوز هم مطمئنم که روزی یه کار واقعاً بزرگ تو زندگیم میکنم. امیدوارم کاری باشه که به نیکویی ازم یاد کنند، نه به بدنامی!
۶ ـ خیلی وقته که یه نفر برای درد دل کردن پیدا نمیکنم. نمیگم دوست خوب ندارم، نه! شکر خدا دوست نامبر وان خوب زیاد دارم؛ یحیی، آرش، علیرضا، حسن، حامد و سانی … اما میدونی؟! یه حرفهایی هست که گاهی نمیشه به هیچ بنیبشری زد. نمیخوام خدای ناکرده مقایسه کنم اما میتونم بگم تا حدودی میفهمم چرا علی (ع) حرف دلش رو با چاه میزد! به قول استاد محمدعلی بهمنی «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود».
۷ ـ باز هم به قول استاد بهمنی: «پی آن حادثه نادرهای میگردم / که مجالی نگذارد به پشیمانی من» و نیز: «تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من به آسانی / ـ دلم را ـ گر حصار خود کنم دیوار چین را هم».
۸ ـ دلیلی نمیبینم «قهوه تلخ» رو ببینم. اصلاً بحث خرید و کپی نیست (که البته قائل به خریدش هم نیستم) اما هیچ رقمه تو کتم نمیره! گناه که نیست، نظرمه دیگه
۹ ـ دلم برای یه مسافرت خوب و به یاد موندنی لک زده. اما میدونم که فصل خوبی برای مسافرت نیست. دلم شمال میخواد اما این فصل دیره. شاید زمستون برم قشم. کلاً سفر آدم رو پخته و سخته میکنه. هر چند که به محض اینکه میرم سفر، حوصلهم سر میره، دوست دارم زودتر برگردم خونه. نمیشه اسمش رو Home Sick گذاشت اما قطعاً چیز جالبی نیست.
۱۰ ـ این پست قرار نبود اینقدر طولانی بشه، اما خب… چه میشه کرد؟!
سلام
ظاهر امر نشان میداد فقط تهران و تهرانی را خیلی قبول دارید.
اما اسم اولی از دو تا دیگر قشنگ تر است .در ضمن الان فصل خوبی است برای جنوب رفتن.
راستی شما دیر آمدید چهره قشنگ ها رفته بودند .
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۱۲ ب.ظ:
سلام
نژادپرست که نیستم، اتفاقاً برخی مردم این سرزمین پناور رو خیلی دوست دارم، از جمله همین جنوبیها و همچنین شیرازیها
ممنون بابت نظردهی
نه بابا، موقع تعطیل شدن کلاس ساعت ۵ بسیاری از این نوگلان را دیدم
[پاسخ]
شما هم عجب پست باحالی نوشتید. خوشمان آمد.
دوسالهگیش مبارکه. قبلا هم گفتم. کلا هر وقت میآم اینجا دست خالی برنمیگردم.
اسم اولیه قشنگه.
من نمیدونم تو دانشکده چه خبره؟! اینقدر همه میگن آخرش پا میشم میآم!
کارهاتون رو متمرکز کنید. حرفهاتون رو هم نگه دارید تا دلتون یه جایی به گفتنش رضا بده. سریال رو هم نبینین. زور که نیست! مسافرت هم به وقتش.
کلا روزگار بر وفق مراد انشاءالله.
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۹:۴۵ ق.ظ:
ممنون

سلامت باشید، لطف دارید
خودم هم روی اسم اول بیشتر نظر دارم
خبر خاصی نیست، فقط باحال شده
دقیقاً باید همین کار رو بکنم
انشاءالله برای شما
[پاسخ]
سلام علیکم
اسم که زودتر از این ها باید تغیر می کرد.
اولی بهتر از بقیه است
تیتر مطلب آدم رو به یاد جشن تولد دوسالگی و …
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۱۰:۳۳ ق.ظ:
سلام حاج آقا
درسته، برای تزکیه نفس بود :>
خودم هم همینطور فکر میکنم
[پاسخ]
دوسالگی وبلاگتون رو تبریک میگم.همین!
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۱۰:۳۳ ق.ظ:
سلام به دوست فرهیخته احسان عزیز
ممنون از لطفت عزیز
[پاسخ]
سلام
وبلاگ نویسی حرفه ای را هم بهت تبریک می گم .
به نظر من گزینه اول یادداشت های شرجی یک خبرنگار بهتره !
۲ سالگی
و من الله التوفیق …
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۱۰:۵۴ ق.ظ:
سلام
ممنون از حضور و ابراز لطفت
در پناه حق
[پاسخ]
سلام …نظر من ؟ همین اسم وبت جالبه ! من خودم وقتی اسم وبلاگتو تو گوگل دیدم کنجکاو شدم ببینم این کیه این اسم جالب رو گذاشته ؟
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۱۲:۳۸ ب.ظ:
سلام
ممنون از نظرت
درسته، این اسم فعلی رو هم دوست دارم ولی دیگه تکراری شده
[پاسخ]
سلام



مردم چقدر زرنگن،هرچیزیو به چیزه دیگه ربطش میدن
“میلاد امام رئوف و وبلاگی که دوساله شد”
ولی در کل تولد دوسالگیش مبارک
شیرینش یادت نره
راستی یادم باشه اگه این دفعه رفتی جایی زیارت دیگه برات اس ام اس ندم ، چون بعدا” خذش میکنی
خوب شد من این پیامو فرستادم که یه بار باهاش گزارش بزنی توی خبرگزاری،یه بارم اینجا زیر عکس کارش کنی،بار سوم کجاست،الله اعلم
شوخی کردم به دل نگیر؛
——————————————-
حالا بریم سراغ نظر دادن به پینوشت هات
۱)به نظر منم “یادداشت های شرجی یک خبرنگار” خیلی زیباست، هرچی باشه از درپیت بودن بهتره، ولی این اسمو خیلی دوست داشتم، چون همیشه منو یاد یکی از اساتید می انداخت.




۲)به جای تو که فکر کردم دیدم هنوز بین دوستات یکی هست که اسمش “حسین “باشه یا نه، ظاهراًبوی الرحمان می آید
۳)خداوکیلی علیرغم میل باطنیت رفتی دانشکده؟؟؟؟
۴) درسته که من هنوز تاکید دارم تو “پیرمردی” ولی آرزو بر جوانان عیب نیست
5)فکرشو بکن یه روزی وقتی توی جهان اسم”محمد حسین کلهر” به زبون آورده بشه ، تنه همه به لرزه دربیاد
6)از اون دوستای نامبروانی که نام بردی، منظورت از “حامد ” که من نبودم؟
۹)سفر برای چی؟ هفته ای یک بار برو دانشکده ، دلت باز میشه، آخه میگن هم زیارته هم سیاحت، هم فاله هم تماشا
۱۰)خدا بگم چیکارت کنه با این پست طولانیت که کامنتش به اندازه خودش جا گرفت.
جون هرکی دوست داری دیگه یه دفعه اینقدر ننویس
راستی خیلی چیزا موند که نگفتم، آخه دیگه حوصله تایپ نداشتم
موفق باشی پیرمرد
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۱۲:۴۰ ب.ظ:
سلام
ربط دادن چیه؟
من وبلاگم رو تو سالروز ولادت امام رضا (ع) ایجاد کردم، معلومه که خب این دو تا با هم مرتبط هستن. اون لینکی که گذاشتم رو یک بار دیگه ببین!
ضمناً اینقدر طولانی نوشتی که نمیتونم جواب بدم
تو موفق باشی
[پاسخ]
سلام برادر
مبارک باشه.
۲ سال چه زود گذشت. دندونم در اوردی؟
خدا رو شکر کردم که از دوستان نزدیکت نیستم و الا با اسم (حسین)م دخلم و میاوردی.
آخه شما شابدولعظیمیا تخصص دارید.
تجربش و دارم.
اسمم هر چی گذاشتی ، گذاشتی
چیز عوض میشه. اصل همونه
بی پرده بگم : بازم واسه ما در پیتی
آرزو میکنم اون روز بزرگت رو هر چه زودتر ببینم
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۸:۱۴ ب.ظ:
سلام حاج حسین

ممنون
نه بابا، هنوز تاتیتاتی راه میرم
شیطونه میگم عکست رو بدم بچهها افقیت کنندا!
در پیتتیم اخوی
[پاسخ]
چرا میزنی؟
[پاسخ]
چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۹ در ۷:۳۲ ب.ظاعتقاد ندارم که حتما باید اسمش عوض بشه اما من که با اسم دومی بیشتر حال کردم
دلم لرزید وقتی گفتی مرده خیلی متاثر شدم یاد آوازهاش به خیر
یاد آبهای یخ چله تیرماه تا چله تابستونش به خیر
خدا رحمتش کنه
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۹:۴۶ ب.ظ:
آره خداییش خیلی آدم خوبی بود؛ از اون پیرمردهای نازنین
یادش بخیر
خدا رحمتش کنه
خدا پدر خودت رو هم غریق رحمت کنه انشاءالله
[پاسخ]
میبینم که از در پیت بودن دراومدی
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۱ ق.ظ:
آره جوون
میگم آخرش هم نگفتی تا حالا دبه کردی یا نه؟!
[پاسخ]
مبارک باشد. هم میلاد آقا هم حضور شما در دنیای مجازی
تو
به یکباره
دریغ می کنی هر آنچه که می پندارم سهم من است
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در مهر ۳۰م, ۱۳۸۹ ۱۲:۵۴ ب.ظ:
سلام
ممنون از لطفتون
شعرهاتون هم قشنگه، تووبلاگتون خوندم
[پاسخ]
تولد تولد…
سلام.
به نظرم «یادداشتهای شرجی محمد کلهر» جالب تره. چون توی پست هات فقط یک خبرنگار نیستی. یعنی پست هات فقط خبرنگاری نیست. پست هات شبیه خودته. ترکیبی از چندین و چند زمینه مختلف با نگاه خودت. جالب و جذاب.
قهموه تلختم موافقم. من یه تیکه های رو تو اتوبوس دیدم ولی… .
ضمنا زیارت قبول!!!(زیارت ورودی های جدید)
به امید دیدار
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در آبان ۱م, ۱۳۸۹ ۸:۳۳ ق.ظ:
سلام
چطوری؟
ممنون از لطفت، بابا این همه هندوونه رو چطوری بغل کنم؟!
در مورد قهوه تلخ هم این مطلب رو بخون، من که کلی حال کردم:
http://meysamrashidi.blogfa.com/post-464.aspx
[پاسخ]
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
من بچه بودم…اونم بچه بود
سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟
گفتم: دوست دوست
گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستی که تا نداره
گفت :تا مرگ
خندیدم و گفتم: تا نداره !!!
گفت: باشه! تا پس از مرگ !!!
گفتم: نه! تا نداره
گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم!
دوستی تا نداره!!!
نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد..
میدونستم… اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید
گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
گفتم: باشه. تو بذار
گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟
گفتم: باشه
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم.
میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم…و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره!
یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال…ده سال..بیست سال…شده که گذشته.
حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته.
حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا…میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده…
یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم..
میدونستم دوستی من تا نداره…
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام …اما اون هیچکدومش رو نخورد..
[پاسخ]
شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ در ۸:۳۶ ق.ظسلام!
میگم چرا بدون تخلص نظر گذاشتی تو بلاگم
ـ یادداشتهای شرجی یک خبرنگار
من با این موافقم
وای از این فکرا نکن!
دعا می کنم بسیار. اما من داشتم به تازگی فکر می کردم که به هر چی که می خواستم تا حالا رسیدم و وقتشه که آرزوهای جدید کنم! یک دفتر داشتم که توش نوشته بودم مثلا ۱- من… هستم! من … دارم!
بعد الان به همشون رسیدم وقتشه دوباره از این تلقینات مثبت کنم واسه خودم
در کل دوست می دارم این پست را
[پاسخ]
محمد كلهر
پاسخ داده در آبان ۱م, ۱۳۸۹ ۹:۰۶ ق.ظ:
سلام
ظاهراً عنوان اول طرفداران بیشتری داره
کدوم فکرا؟!
کار خوبی میکنی
ممنون از لطفت
[پاسخ]
یادداشت های شرجی یک خبرنگار….
[پاسخ]
شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ در ۲:۳۷ ب.ظسلام برخبرنگار ملس
یادشبایی که سه تایی با حسین توخوابگاه بهنگام خواب و تاریکی حضرت والا از خدماتشون به برادران انصار می گفتن و شما بجای ایشون استغفار می کردی بخیر
بقول حامد بوی حلوا و الرحمن میاد
خرابتیم خبرنگار باحال
حرم امام رضا با یکی از مهمونای خاصش دعات کردم شرح ماجرا رو ایشالله اگه حالی بود میپستم
یاعلی مدد خبرنگار
[پاسخ]
شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ در ۸:۱۰ ب.ظسلام بر اخوی نازنین خودم


آخه میگن کلهپاچه پیوندهای برادری رو مستحکم میکنه!
آخ گفتی، واقعاًیادش بخیر
راستی یاد «ابن حجر عسقلانی» هم بخیر
پیش آقا هستی ما رو هم دعا کن. خوشحال میشم ماجرا رو بنویسی بهرهمند بشیم
راستی اگه ایندفعه همدیگه رو دیدیم یادت باشه حتماً یه زیربغل بزنیم تو رگ
علی یارت
[پاسخ]
شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ در ۸:۲۴ ب.ظhanooz esmesho avaz nakardi?
[پاسخ]
سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹ در ۹:۲۲ ب.ظ