بحرانِ بغلِ گرمِ مالِ خودِ آدم
… رفتم سراغ نامه علی که نوشته بود: خیلی عجیبه. دیگه نه فیلم، نه رمان، نه موسیقی؛ هیچکدام حال سابقو بهم نمیده. معلوم نیست چه مرگم شده. تو چی فکر میکنی؟
برایش نوشتم:
خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دلت زن میخواهد.
یعنی داستانش این است که هر مردی؛ یکوقتی میرسد به اینجا که دیگر هیچچیز حال سابق رو بهش نمیدهد و خودش هم نمیفهمد که این دگرگونی از کجا آب میخورد. معنی روشن و خودمانی یک چنین وضعیتی این است که طرف، دلش یک بغل گرم میخواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه و تکپران و مثل آن هم پیش نمیرود. فقط یک زن و آن هم مال خودِ خودت؛ دوباره ردیفت میکند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به جنون و دیوانگی هم بکشد.
یعنی اگر بخواهی مانعش بشوی؛ چیزی نمیگذرد که عقلت ضایع خواهد شد. این است که مبادا جلوش را بگیری. اما یک راهی هست که میتوانی سر این بحران که من اسمش را گذاشتهام «بحرانِ بغلِ گرمِ مالِ خودِ آدم» شیره بمالی و برای یک چند سالی دست به سرش کنی.
کافه پیانو / صفحه ۲۴۸

پینوشت:
این پست رو تقدیم میکنم به رضا lunatic عزیز. کسی که در کمتر از دو ماه چنان شیفتهاش شدم که به اندازه دوستان گرمابه و گلستانم دوستش دارم و برایش احترام قائلم. در یک کلام میتونم بگم رضا مردیست برای تمام فصول! امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشه.
من کافه پیاو رو نخوندم. خیلی تعریفی نیست. یعنی خیلی ازش تعریف نشنیدم. شما چی می گید؟
Reply
محمد كلهر
Reply:
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۵:۰۲ ق.ظ
سلام
شک نکنید که ارزش خوندن داره!
مطمئن باشید پشیمون نمیشید
حال خود دانید
Reply
نسیم Reply:
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۱:۳۵ ب.ظ
چشم.
Reply
محمد كلهر
Reply:
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۰ ب.ظ
چشمتون بیبلا